تبليغاتX
دختران پرسپولیسی عشق را در همین نزدیکی ها بیاب
جـز مـن اگـرت عـاشق و شیـداست بگو

ور میـل دلت بـه جـانب مـاست بگو

ور هیـچ مـرا در دل تـو جـاست بگو

هسـت بـگو ، نیسـت بـگو، راست بـگو....!
+ نوشته شده در یکشنبه 1391/02/10ساعت توسط سحر |

هوا صاف و آفتابی........

کشتی به آرامی بر روی موج های کوتاه به حرکتش ادامه میداد....

باد ها وزیدند و سرعت کشتی بیشتر شد......

طوفان.....

کشتی دوام میاورد......

امروز....

هوا صاف ولی .....

کشتی کجاست؟؟؟

در گوشه ای از ساحل به گل نشسته....

اما...

اما ناخدا!!!؟؟؟

من همان ناخدای خسته ام....

روزهای دلتنگی ام را وقتی کسی هم صحبت دل تنگیهایم نبود در این کشتی گزراندم و امروز من زیر چوب های این کشتی هنوز نفس میکشم اما نه با شور و حرارت....

فقط نفس میکشم!

اسفند 1385-آبان 1390

هستم ولی فقط برای شنیدن دلتنگی دوستان....

اگر روزی مرا به یاد آوردید شاخه گل خاردار نثار خاک سرد وجودم کنید.....شاید در این دیار فانی نبودم....

هستم اگر میروم.گر نروم نیستم

سحر

+ نوشته شده در یکشنبه 1390/08/08ساعت توسط سحر |

ماهم امشب برون آمد ، خوشا تا سحر بر بامم من

 یا سحر بر بامم آید ، یا که من تا سحر بی تابم

امشبم تا سحر بی سحر سحر نخواهد شد

زان ماه که درجان است،ماهیست که بی خوابم من


                                                           

+ نوشته شده در دوشنبه 1390/07/04ساعت توسط سحر |

 مجنون و پریشان توام دستم گیر

ر سرگشته و حیران توام دستم گیر

هر بی سر و پا چو دستگیری دارد

من بی سر و سامان توام دستم گیر

+ نوشته شده در دوشنبه 1390/06/14ساعت توسط سحر |

چشمت به چشم ما و دلت پیش دیگری ست
جای گلایه نیست که این رسم دلبری ست

هرکس گذشت از نظرت در دلت نشست
تنها گناه آینه ها زودباوری ست

مهرت به خلق بیشتر از جور بر من است
سهم برابرِ همگان نابرابری ست

دشنام یا دعای تو در حق من یکی ست
ای آفتاب! هرچه کنی ذرّه پروری ست

ساحل جواب سرزنش موج را نداد
گاهی فقط سکوت سزای سبکسری ست
+ نوشته شده در دوشنبه 1390/05/24ساعت توسط سحر |

بنده تدبیرم کند، محتاج تقدیر خداست!
+ نوشته شده در یکشنبه 1390/05/16ساعت توسط سحر |

تو شبیه هیچکس نیستی اما من هنوز هم همه را با تو اشتباه میگیرم
+ نوشته شده در سه شنبه 1390/05/11ساعت توسط سحر |

عاشق نشدي زاهد، ديوانه چه مي داني؟

در شعله نرقصيدي، پروانه چه مي داني؟

من مست مي عشقم، بس توبه كه بشكستم

راهم مزن اي عابد، ميخانه چه مي داني؟

عاشق شو و مستي كن، ترك همه هستي كن

اي بت نپرستيده، بتخانه چه مي داني؟

تو سنگ سيه بوسي، من چشم سياهي را

مقصود يكي باشد، بيگانه چه مي داني؟

+ نوشته شده در یکشنبه 1390/05/02ساعت توسط سحر |

گویند روزی حضرت خیام بساط عیش و مستی گسترده بود و مشغول صفا   . ناگهان بادی آمد و جام می او را انداخت و شکست . خیام نگاهی به آسمان کرد و گفت:


 ابریق   مرا    شکستی           ربی                                    

 بر من  در   عیش را  ببستی      ربی

 من   می   خورم و  تو میکنی بد مستی ؟!

 خاکم به دهن  ،  مگر تو مستی  ربی ؟!

 

ناگهان صورتش سیاه شد.باز رو به آسمان کرد و گفت:

 

ناکرده گنه در این جهان کیست    بگو    ؟                            

 آن کس که گنه نکرد ، چون زیست  بگو  ؟

 من بد کنم و  تو بد    مکافات    دهی

 پس  فرق میان من و تو چیست   بگو ؟!

 

صورتش دوباره سفید شد. اینجا بود که از خداوند خواست که او را نزد خودش ببرد و سرش را بر زمین گذاشت و بمرد !!

+ نوشته شده در جمعه 1390/04/24ساعت توسط سحر |

+ نوشته شده در یکشنبه 1390/02/11ساعت توسط سحر |

 شبي از پشت يك تنهايي نمناك وباراني تورا بالهجه ي گلهاي نيلوفر صداكردم

تمام شب براي باطراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم

پس ازيك جستجوي نقره اي دركوچه هاي آبي احساس توراازبين گل هايي

كه درتنهاييم روييد باحسرت جدا كردم  وتودرپاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي

دلم حيران وسرگردان چشمانيست رويايي ومنتنها براي ديدن آن چشم

تورادردشتي ازتنهايي وحسرت رها كردم   همين بود آخرين حرفت

ومن بعد از عبور تلخ وغمگينت حريم چشم هايم  را بروي اشكي از

جنس غروب ساكت ونارنجي خورشيد وا كردم  

نمي دانم چرا رفتي نمي دانم چرا شايد خطا كردم وتو بي آنكه فكر

غربت چشمان من باشي نمي دانم كجا.تاكي. براي چه

ولي رفتي وبعد از رفتنت باران چه معصومانه ميباريدوبعد از رفتنت

يك قلب دريايي ترك برداشت وبعداز رفتنت رسم نوازش در غمي خاكستري

گم شد وگنجشكي كه هر روز از كناره پنجره با مهرباني دانه برميداشت

تمام بال هايش غرق در انبوه غربت شد و بعدازرفتن تو آسمان چشمهايم

خيس باران بود وبعد از رفتنت انگار كسي حس كرد  من بي توتمام هستي ام از دست خواهد رفت كسي حس كرد من بي تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد

وبعد از رفتنت دريا چه بغضي كرد كسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد

و من با آنكه ميدانم تو هرگز ياد من را با عبور خودنخواهي برد

هنوز آشفته چشمان زيباي توام برگرد!

 ببين كه سرنوشت انتظار من چه خواهدشد وبعد از اين همه طوفان ووهم وپرسش

و ترديد كسي از پشت قاب پنجره آرام وزيبا گفت:تو هم در پاسخ اين بي وفايي ها بگو در راه عشق وانتخاب آن خطا كردم  و من در حالتي مابين اشك و حسرت وترديد كنار انتظاري كه بدون پاسخ و سرد است ومن در اوج پاييزي ترين ويراني يك دل ميان غصه اي از جنس بغض كوچك يك ابر نمي دانم چرا؟  شايد به رسم

و عادت پروانگيمان باز براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزو هايت دعاكردم.        

+ نوشته شده در جمعه 1390/01/26ساعت توسط سحر |

بين كسي كه عاشق شده است وكسي كه تنها شخصي را دوست دارد تفاوتهايي است نكات زير به شما كمك خواهند كرد تا اين تفاوت را درك كنيد

 هنگام ديدن كسي كه عاشق او هستيد تپش قلب شما زياد شده و هيجان زده خواهيد شد اما هنگاميكه كسي را مي بينيد كه آنرا دوست داريد احساس سرور و خوشحالي مي كنيد.

 هنگاميكه عاشق هستيد زمستان در نظر شما بهار است وليكن هنگاميكه كسي را دوست داريد زمستان فقط فصلي زيبا(زمستاني زيبا) است.

 وقتي به كسي كه عاشقش هستيد نگاه مي كنيد خجالت مي كشيد وليكن هنگاميكه به كسي كه دوستش داريد مي نگريد لبخند مي زنيد.

 وقتي در كنارمعشوقه خود هستيد نمي توانيد هرآنچه را در ذهن داريد بيان كنيد اما در مورد كسي كه دوستش داريد شما توانايي آنرا داريد.

در مواجه شدن با كسي كه عاشقش هستيد خجالت مي كشيد ويا حتي دست وپاي خود را گم مي كنيد

اما در مورد فردي كه دوستش داريد راحت تر بوده وتوانايي ابراز وجود خواهيد داشت.

 شما نمي توانيد به چشمان كسي كه عاشقش هستيد مستقيم و طولاني نگاه كنيد(زل بزنيد) اما مي توانيد در حاليكه لبخندي بر لب داريد مدتها به چشمان فردي كه دوستش داريد نگاه كنيد.

 وقتي معشوقه شما گريه مي كند شما نيز گريه خواهيد كرد واما در مورد كسي كه دوستش داريد سعي بر آرام كردن او مي كنيد.

مطالب بالا اگر چه تا حدود زيادي درست هستند اما به خاطر داشته باشيد كه مطلق نيستند واصولا انسان ها واحساسات آنها پيچيده تر از اينگونه تحليل ها هستند

+ نوشته شده در جمعه 1389/11/29ساعت توسط سحر |

سلام صیاد ، ای یکی یکدانه سرو گلستان دلدادگی ، تولدت مبارک.

بزرگ شدی قهرمان ! تو بزرگ شدی و من کوچک ، دارم پا به پای شمع

 تولدت آب می شوم ، منت سر تقویم هایمان گذاشتی ، زمستان را

خجالت دادی ، بهمن را سر افراز کردی ، آن عدد را تا ابد شرمنده ی

خودت کردی و بقیه ی سیصد و شصت و چهار روز سال  را اگر کبیسه

 نباشد حسرت به دل یک دیدار نقره ای گذاشتی ، زیبا اینجا به احترام

 تولد تو یک شمعدانی و یک شمعدان خالی و یک شمع جدا جدا در حال

 سوختنند ، دل من را که نگو اگر می خواستی به حسابش بیاوری که

همان اول این کار را می کردی ، زیبا ! من این آرزو را یک گوشه ی دنج

دلم پنهان کردم که بیست و هفت روز تولد بهاری خودم به آن عدد رمز

 تولد زمستانی تو را مثل سبزه هایی که روز سیزده به هم گره بزنم

و با هم جشن بگیریم ، آن رویاها مُرد زیبا .


داور تقدیر همه ی گلهای تو را قبول کرد و تنها گل دقیقه ی نود مرا

آفساید اعلام کرد. زیبا ! من تمام شکوفه هایی را که پیش از تولد تو

 روییدند تنبیه می کنم ، زیبا در خیالم هزار بار بیست و هفت خرداد

 و آن روز را عاشقانه جمع زدم و نذر کردم اگر دوستان خوبی برای هم

 شدیم چند دل شکسته را بند بزنم اما انگار نشد ، شاید چون در آن

 صورت چند هزار دل از شدت نرسیدن به تو می شکست که پیش چند

دلی که نذر کرده بودم به دست بیاورم هیچ بود . زیبا ! هر چه کردم به

جای کیک تولد رشته ی عشقم را از توئی که حتی دلت نمی خواهد

 شعر هایم را بخوانی ببُرم ،نشد.

تیغ سرزنش را هر چه در گلوی آرزوهایم فرو بردم نبرید ، زیبا من آخرش

تشنه می میرم ، هیچ فکرش را می کردی مراسم افتتاحیه ی زندگی

 تو باعث برگزاری مراسم غیر منتظره اختتامیه ی طاقت من در

وسیع ترین تالار خاکستری یک سرنوشت شوم باشد ؟!

 زیبا من هم دارم پا به پای شمع تو لدت تمام می شوم

 اما به هر حال خوش آمدی ، قدم روی چشم عدد نوزده گذاشتی که

 تولدت را با آن ساختی ، لطف کردی دستی هم بر سر ماه دوم 

زمستان کشیدی ، عجب زیبا جان ، عجب گلی زدی به زمستان،

 گل کاشتی قهرمان ، چه اقبالی داشت فصلی که تو تحویلش

 گرفتی ، جانِ همین روز عزیز تولدت ، چند نفر سفارشش را

 کرده بودند ؟ زیبا تولدت خیلی مبارک .

چقدر مهربانی که گذاشتی روزهای هفته هر کدام یک سال مزه ی

 کیک تولد تو را زیر ساعت های نازنینشان سپری کنند امسال منت

 سر دوشنبه گذاشتی ، دیگر روزها دق نکنند خوب است ،

زیبا تولدت مبارک .

من امروز به نیت گام نهادن تو به چهل و چندمین بهار زندگی ، چهل

 و چند بار خدای برگ های مسافر پاییزی را سجده می کنم.

چهل و ... گلدان را آب می دهم ، چهل و ... کبوتر را آزاد می کنم ،

 چهل و ... گل را  نمی گذارم کودکان بازیگوش بچینند ، چهل و چند

 بار به روی رهگذران خسته لبخند می زنم  ، چهل و چند هزار بار آه

می کشم ، چهل وچند بار خوشتختی ات را از خدا می خواهم و

می گیرم  ، چهل وچند بار خدا را با هزار لحن مختلف در چهل و چند

حالت سبز با چهل و چند اشک زلال صدا می زنم و چهل وچند بار بر

روی چهل وچندمین برگ دفتر خاطرات چهل و چند صفحه ای ام

می نویسم : زیبا جان ، چهل و  چند بار به توان چهل و چند هزار بار

 آن عدد مجهول تولدت مبارک .

کسی که چهل و چند سال آینده هم همین قدر دوستت دارد . چهل

 و چند بار با اسفند جوری که چشممان نزنند خیلی دوستت دارم .

زیبا جان چهل وچند سالگی مبارک.

 نه اصلا خیلی ساده ، زیبا تولدت مبارک.

یاد ایام بخیر زیبا

زیبای من تولدت مبارک...!!!

+ نوشته شده در سه شنبه 1389/11/19ساعت توسط سحر |

واسه ما جشن تولد یه بهونه بود همیشه

                     که رو هدیه بنویسیم : دلم از تو دور نمیشه

 

               و چه نزدیک است میلادت...                         منتظر تولدی میشینیم...

 

                             

 

+ نوشته شده در جمعه 1389/11/15ساعت توسط سحر |

شب رفتنت عزیزم هرگز از یادم نمیره

واسه هر کسی که میگم قصه شو اتیش میگیره

دل من یه دریا خون بود

چشم تو یه دنیا تردید

اخرین لحظه نگاهت غصه داشت باز ولی خندید

شب رفتنت یه ماهی توی خشکی رفت و جون داد

زلزله  خیلی دلا رو از اون شب تکون داد

غما اون شب شیشه های خونه رو زدن شکستن

  پابه پام عکسای نازت اومدن تا صبح نشستن

تو چرا از این جا رفتی ؟

تو چرا از اینجا رفتی؟

تو که مثل قصه هایی

گله ام از چه چیزی باشه نه بدی نه بی وفایی

شب رفتن نوشتی شدی قربونی تقدیر

نقره اشکای من شد دور گردنت یه زنجیر

شب تلخ رفتن تو گلدونامون اشکی بودن

قحطی سفیدیا بودهمه انگار مشکی بودن

شب رفتن که رفتی  گفتی دیگه چاره نیست

دیدم اون بالا ها انگار عکس هیچ ستاره ای نیست

شب رفتن تو یاسا دلمو دل داری دادن

اونا عاشقن ولیکن تنها نیستن که زیادن

بارون اون شب دستشو از سر چشمام بر نمیداشت

من تا میخواستم ببارم

هر کسی میدید نمیذاشت

شب رفتنت رفتم سراغ تنها نوارت

اون که برام همه چی بود

اره تنها یادگارت

سرنوشت ما یه میدون

زندگی اما یه بازی

پیش اسم ما نوشتن حقته باید ببازی

شب رفتن تو خوندن واسه من همه لالایی

یکی میگفت که  غریبی یکی میگفت بی وفایی

شب رفتن تو ابرا واسه گریه کم اوردن

اشنا ها برای زخم وا شدم مرحم اوردن

شب رفتن تو تسبیح از دست گلدونا افتاد

قلب ارزو هام انگار واسه همیشه وایستاد

شب رفتنت تو غربت جای اونجا این جا پیچید

دل تو بدون منظور رفت و خوشبختیمو دزدید

شب رفتن دیدم یکی از قناریا مرد

فرداش اما  دست قسمت اون  یکیم با خودش برد

شب رفتنت تو چشمات راس راسی چه برقی داشتن

این همه ادم چرا من

پس با من چه فرقی داشتن

شب رفتنت پاشیدم همه اشکامو تو کوچه

قولتو اروم گذاشتم پیش قران لب تاقچه

شب رفتنت دلم رفت پیش چشمایی که خیسن

پیش شاعرا که دائم از مسافر مینویسن

شب رفتنتتو دیدم تا که غم نیاد سراغت

هیچ زمون روشن نمیشه واسه کسی چراغت

شب رفتن تو دیدم خیلی غمای شاعر

روی شیشمون نوشتم میشینم به پات مسافر

برو تا همه بدونن سفر هم اون قدر ها بد نیست

واسه گفتن از تو اما هیچ کی شاعری بلد نیست

 

خدانگهدار مرد روزهای سخت 

چه قدر شبیه رفتن تو بود!!!

و ...سفر دور و درازت بی خطر باشه اللهی                    

+ نوشته شده در شنبه 1389/11/02ساعت توسط سحر |

پیش از اینها فکر میکردم خدا

خانه ای دارد کنار ابر ها

مثل قصر پادشاه قصه ها

خشتی از الماس خشتی از طلا

پایه های برجش از عاج و بلور

بر سر تختی نشسته با غرور

ماه برق کوچکی از از تاج او

هر ستاره پولکی از تاج او

اطلس پیراهن او آسمان

نقش  روی دامن او  کهکشان

رعد و برق شب طنین خنده اش

سیل و طوفان نعره ی توفنده اش

دکمه ی پیراهن او آفتاب

برق تیر و خنجر او ماهتاب

هیچ کس از جای او آگاه نیست

هیچ کس را در حضورش راه نیست

پیش از اینها خاطرم دلگیر  بود

از خدا  در ذهنم این تصویربود

آن خدا بی رحم بود و خشمگین

خانه اش در آسمان دور از زمین

بود ،اما میان ما نبود

مهربان و ساده و زیبا نبود

در دل او دوستی جایی نداشت

مهربانی هیچ معنایی نداشت

... هر چه میپرسیدم از خود از خدا

از زمین از اسمان از ابر ها

زود  می گفتند این کار خداست

پرس و جو از کار او کاری خطاست

هر چه می پرسی جوابش آتش است

آب اگر خوردی جوابش آتش است

تا ببندی چشم کورت می کند

تا شدی نزدیک دورت میکند

کج گشودی دست ،سنگت می کند

کج نهادی پا ی  لنگت می کند

تا خطا کردی عذابت می دهد

در میان آتش آبت می کند

با همین قصه دلم مشغول بود

خوابهایم خواب  دیو و غول  بود

خواب می دیدم که غرق آتشم

در دهان شعله های سرکشم

در دهان اژدهایی خشمگین

بر سرم باران گرز آتشین

محو می شد نعره هایم بی صدا

در طنین خنده ی خشم خدا ...

نیت من در نماز ودر دعا

ترس بود و وحشت از خشم خدا

هر چه می کردم همه از ترس بود

مثل از بر کردن یک درس بود ..

مثل تمرین  حساب و هندسه

مثل تنبیه مدیر مدرسه

تلخ مثل خنده ای بی حوصله

سخت مثل حل صد ها مسئله

مثل تکلیف ریاضی سخت بود

مثل صرف فعل ماضی سخت بود

تا که یک شب دست در دست پدر

راه افتادیم به قصد یک سفر

در میان راه در یک روستا

خانه ای دیدیم خوب و آشنا

زود  پرسیدم پدر اینجا کجاست

گفت اینجا خانه ی خوب خداست

گفت اینجا می شود یک لحظه ماند

گوشه ای ختوت نمازی ساده خواند

با وضویی دست ورویی تازه کرد

گفتمش پس آن خدای خشمگین

خانه اش اینجاست ؟اینجا در زمین؟

گفت :آری خانه ی او بی ریاست

فرشهایش از گلیم و بوریاست

مهربان و ساده و بی کینه است

مثل نوری در دل آیینه است

عادت او نیست خشم و دشمنی

نام  او نور و نشانش روشنی

خشم نامی از نشانی های اوست

حالتی از مهربانی های اوست

قهر او از آشتی شیرینتر است

مثل قهر مهربان مادر است

دوستی را دوست معنی می دهد

قهر هم با دوست معنی می دهد

هیچ کس با دشمن خود قهر نیست

قهری او هم نشان دوستی ست

تازه فهمیدم خدایم این خداست

این خدای مهربان و آشناست

دوستی از من به من نزدیکتر

از رگ گردن به من نزدیکتر

آن خدای پیش از این را باد برد

نام او راهم دلم از یاد برد

آن خدا مثل خیال و خواب بود

چون حبابی نقش روی آب بود

می توانم بعد از این با این خدا

دوست باشم دوست ،پاک و بی ریا

می توان با این خدا پرواز کرد

سفره ی دل را برایش باز کرد

می توان در بارهی گل حرف زد

صاف و ساده مثل بلبل حرف زد

چکه چکه  مثل باران  راز گفت

با دو قطره صد هزاران  راز گفت

می توان  با او صمیمی حرف زد

مثل یاران قدیمی حرف زد

می توان تصنیفی از پرواز خواند

با الفبای سکوت آواز خواند

می توان مثل علف ها حرف زد

با زبانی بی الفبا حرف زد

می توان در باره ی هر چیز گفت

می توان شعری خیال انگیز گفت

مثل این شعر روان و آشنا

تازه فهمیدم خدایم این خداست

این خدای مهربان و آشناست

دوستی از من به من نزدیک تر

از رگ گردن به من نزدیک تر

قیصر امین پور
+ نوشته شده در یکشنبه 1389/10/19ساعت توسط سحر |


 

تولدت مبارك ... خوش اومدي ستاره

 

اگر چه از راه دور ... هيچ فايده اي نداره

 

شمعا رو روشن كن و ... به جام دو تا رو فوت كن

 

نميشه پيشت باشم ... فقط برام سكوت كن

 

تولد سال بعد ... خودم رو مي رسونم

 

هر چي تولد باشه ... ديگه پيشت ميمونم

 

گونه هاي نازتو ... با عطر ياس ميبوسم

 

چي كار كنم كه دورم ... اينور اقيانوسم

 

خواستم بيام كنارت ... اما اونا نذاشتن

 

چون از تولد تو ... انگار خبر نداشتن

 

تو دل مثل دريات ... هزار تا آرزو كن

 

با من عاشق از دور ... بخون و گفتگو كن

 

تو اين روز تولد ... عيده تو ماه و مريخ

 

اين روز خوب ميمونه ... هميشه توي تاريخ

 

ميان براي تبريك ... تموم سياره ها

 

امروز چراغونيه ... تو همه قصه ها

 

دريا به احترامت ... امروز و طوفاني نيست

 

مسافرا زود ميان ... جاده ها طولاني نيست

 

اولخدا تو این روز خوب...تورو به ما هدیه داد

 

همه مث هم بودن...فرشته شو فرستاد

 

اول روز اومدی...تابیدی جای خورشید

 

خدا گناهامونو... به خاطر تو بخشید

 

يك سبد عشق آوردي ... از اسموناي دور

 

چه اسمي روت گذاشتن ... پر از شكوه و غرور

 

زاده فصل پائيز ... ساكت ولي بيقرار

 

كه خيلي زود رسيده ... به قله افتخار

 

روز تولد تو...کسی شکار نمیره

 

هیچ ماهیگیری حتی...یه ماهی نمیگیره

 

همه قرار امروز...مثل تو مهربون شن

 

باغا می خوان گل بدن...برگا می خوان جوون شن

 

درسته كه بهار نيست ... درسته كه پائيزه

 

هيچ برگي اما امروز ... از عشقت نميريزه

 

بادكنكاي رنگي ... شمع و گل و فشفشه

 

الهي زنده باشي ... تا آخر هميشه

 

اشكامو پاك ميكنم ... ميگن شگون نداره

 

ولي من از تو دورم ... چي كار كنم ستاره

 

تنها توي اتاقم ... با رز و شمع و ميخك

 

به عكس نازت ميگم ... تولدت مبارك

 

ميخوام كنارت باشم ... گونه هاتو ببوسم

 

گناه من چيه كه ... اينور اقيانوسم

 

كاش من و تو يه روزي ... مرزا رو برمي داشتيم

 

به جاش رزاي قرمز ... روي زمين مي كاشتيم

 

تولدت پر از گل ... پر از شمعهاي روشن

 

كاش كه تو اين جشن پاك ... يه كم كني ياد من

 

تولدت پر نور ... خوش اومدي ستاره

 

اگر چه از راه دور ... هيچ فايده اي نداره 

                                                              

                      

+ نوشته شده در سه شنبه 1389/08/11ساعت توسط سحر |

 

در جنان حضرت زهرا به سرور
همه حوران به دوصدشادی وشور
مژده میلادرضاآمده است
مظهرلطف خداآمده است
به به این عیدمبارک بادت

+ نوشته شده در سه شنبه 1389/07/27ساعت توسط سحر |

بی مقدمه سلام

چرخ روزگار و دفتر سرنوشت هر چه که بنویسی باز هم ادامه دارد...

سربرگ این دفتر را باز می خوانم: "عشق را در همین نزدیکی ها بیاب"

آری یافتم خیلی نزدیک بود در قلبم کسی بود که تنها می توان برای او نام عشق را نهاد"خدا"...

او مرا اهلی کرد . او دوست خواست و مرا اهلی کرد...

پس با اینکه این دفتر هزاران برگ سپید دارد آن را می بندم.

به امید دیدار یاران ...

"سحر"

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/11/27ساعت توسط سحر |

 هر که عاشق شد جفا بسیار میباید کشید 

              بهر یک گل منت از صد خار میباید کشید

                          من به مرگم راضیم اما نمی آید اجل

                                     بخت بد بین از اجل هم ناز میباید کشید

                              

+ نوشته شده در جمعه 1388/11/09ساعت توسط سحر |

شب سردي است، و من افسرده.

راه دوري است، و پايي خسته.

تيرگي هست و چراغي مرده.

***

مي كنم، تنها، از جاده عبور:

دور ماندند ز من آدم ها.

سايه اي از سر ديوار گذشت،

غمي افروز مرا بر غم ها.

***

فكر تاريكي و اين ويراني

بي خبر آمد تا با دل من

قصه ها ساز كند پنهاني.

***

نيست رنگي كه بگويد با من

اندكي صبر، سحر نزديك است.

هر دم اين بانگ بر آرم از دل:

واي، اين شب چقدر تاريك است!

***

خنده اي كو كه به دل انگيزم؟

قطره اي كو كه به دريا ريزم؟

صخره اي كو كه بدان آويزم؟

***

مثل اين است كه شب نمناك است.

ديگران را هم غم هست به دل،

غم من، ليك، غمي غمناك است

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/10/30ساعت توسط سحر |

گل خورشيد گل افتاب گردون
خودتون گل دلاتون گل بارون
گل كنين گل بچينين گل بكارين
رو سر حريفاتون گل ببارين
رو سر حريفاتون گل ببارين

وطنم سبزه تو روح چمنه
سرخيه خون رگ هاي من
وطنم هميشه رو سفيده من
عزت تو عشق من اميد من
عزت تو عشق من اميد من


گل خورشيد گل افتاب گردون
خودتون گل دلاتون گل بارون
گل كنين گل بچينين گل بكارين
رو سر حريفاتون گل ببارين
رو سر حريفاتون گل ببارين

ايران ايران ايران ايران

دوباره فرياد ايران ايران
حلقه شادي ياران ايران
دوباره شور جوانمردي ما
همت و وحدت وهم دردي ما

گل خورشيد گل افتاب گردون
خودتون گل دلاتون گل بارون
گل كنين گل بچينين گل بكارين
رو سر حريفاتون گل ببارين

+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/10/17ساعت توسط سحر |

گل نازم تو با من مهربون باش
واسه چشمام گل رنگين كمون باش
اسير باد و بارونم شب و روز
گل اين باغ بی نام و نشون باش
من عاشقی دل خونم
شكسته ای محزونم
پناه اين دل بی آشيون باش
دلم تنگه
تو با من مهربون باش

شدم خسته
بس كه با يه دست بسته
خيلی سخته حرف دلم تلخه
فرق تو با بقيه اينه كه
ميشه بی شيله پيله بشينه پيشت آدم و بتونه درد دل كنه و
منو ول كنه و برگ و له كنه و بهار زندگيمم سرد و گل كنه
آدما جلو روت ميخوان خوبی زيادتو
ولی وقتی رفتی پشت سرت ميزنن زيرابتو
اونا مثل تو نبودن و پايداری نداشتن و تو غصه ها با من كار باری نداشتن
بيا گل نازم ، خوش لباسم، تصوير عشق
بيا دلمو بده تو يه نظم و ترتيبی بش 

گل نازم بگو بارون بباره
كه چشماتو به ياد من مياره
تماشای تو زير عطر بارون
چه با من ميكنه امشب دوباره

بعضی كارام باعث ميشه فك كنی بدم
بزار بگم ميدونم كه چرا دلخوری ازم
آره چون وقتی سختی مياد يه عالمه
گوش توهه كه فقط شنوا به دادمه
به خودت ميگی موقه‌ی مشكلات به يادمه
دلگير نشو اين مرام يه آدمه
با تو ميرسه به سختيا منظورم
از گل نازم خدا بوده منظورم
 
 
دانلود موزیک
+ نوشته شده در یکشنبه 1388/10/13ساعت توسط سحر |

آهوان را هر نفس از تيرها فريادهاست

ليك صحرا پر ز بانگ خنده صيادهاست

 

گل بغارت رفت و چشم باغبان در خون نشست

بسكه از جور خزان بر باغها بيدادهاست

 

غنچه ها بر باد رفت و نغمه ها خاموش شد

هر پر بلبل كه بيني نقشي از آن يادهاست

 

باغبان از داغ گل در خاك شد اما هنوز

هاي هاي زاريش در هوي هوي بادهاست

 

گونه ام گلرنگ و چشمم پرده پرده غرق اشك

لب فرو بستم ولي در سينه ام فريادهاست .

طبیعت بی جان یا ...

 

مهدي سهيلي

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/06/22ساعت توسط سحر |

يه شب مهتاب       ماه می‌آد تو خواب
منو می‌بره             کوچه به کوچه
باغ انگوری              باغ آلوچه،
دره به دره               صحرا به صحرا،
اون جا که شبا        پشت بيشه‌ها
يه پری می‌آد          ترسون و لرزون
پاشو می‌ذاره          تو آب چشمه
شونه‌می‌کنه          موی پريشون...

يه شب مهتاب      ماه می‌آد تو خواب
منو می‌بره            ته اون دره
اون‌جا که شبا         يکه و تنها
تک‌درخت بيد          شاد و پراميد
می‌کنه به ناز         دس‌شو دراز
که يه ستاره             بچکه مث
يه چيکه بارون        به جای ميوه‌ش
سر يه شاخه‌ش        بشه آويزون...

يه شب مهتاب     ماه می‌آد تو خواب
منو می‌بره           از توی زندون
مث شب‌پره         با خودش بيرون،
می‌بره اون‌جا           که شب سيا
تا دم سحر             شهيدای شهر
با فانوس خون        جار می‌کشن
تو خيابونا              سر ميدونا:
عمو يادگار!           مرد کينه‌دار!
مستی يا هش‌يار        خوابی يا بيدار؟

*

مست ايم و هش‌يار،       شهيدای شهر!
خواب ايم و بيدار،           شهيدای شهر!
آخرش يه شب             ماه می‌آد بيرون،
از سر اون کوه               بالای دره
روی اين ميدون          رد می‌شه خندون...
يه شب ماه می‌آد        يه شب ماه می‌آد...

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/06/15ساعت توسط سحر |

                            نامه ی تو چقدر زیبا بود ، هر خطش را سه مرتبه خواندم

بعد آنرا بروی یک دفتر تانخورده قشنگ چسباندم

نامه ی تو چقدر خوشبو بود،بوی گلهای رازقی میداد

حرفایت هنوز هم طعم عطر پاییز عاشقی میداد

گفته بودی عجیب دلتنگی ، دل من هم برای تو تنگ است

پیش من هم غروب غمگین است، پیش من هم طلوع کم رنگ است

خوشم آمد چقدر دانایی!حالی از حال من نپرسیدی!

ولی از پشت قاب دلتنگی، زردی ام را چه زود فهمیدی!

یاس زرد دو خانه آنورتر ، داشت دیشب تو را دعا میکرد

تشنه بودی و بودی و او داشت التماس پرنده ها میکرد

گفته بودی زغیبت باران ، باز هم درد مشترک داریم

تا بخواهی شقایق تشنه ، گل سرخ پر از ترک داریم

دوری ات کار دست من داده ، فاصله که میان ما کم نیست

هیچ کس روزگار و اقبالش ، مثل ما بی نشان و مبهم نیست

فکرت اینجا میان گلدان است ، جلوی چشم آرزوهایم

تو خودت را بجای من بگذار، تو دلت سوخت من چه تنهایم؟

سالها میشود که با عکست،توی این شهر زندگی کردم

با یکی دو تماس کوتاهت،ماهها رفع تشنگی کردم

ولی آخر چقدر بنشینم؟نامه ای، حرف روشنی، چیزی

گل خشکی میان این کاغذ،که به آن وعده ای بیاویزی

بنویس از خودت از این نامه،دو سه  خط مختصر فقط فهرست

فقط این بار خواهشی دارم ، عکس تازه برای من بفرست

 

مریم حیدر زاده

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/06/11ساعت توسط سحر |

آن کلاغی که پرید

ازفراز سر ما

و فرو رفت در اندیشه ی آشفته ی ابری ولگرد

و صدایش همچون نیزه ی کوتاهی ، پهنای افق را پیمود

خبر مارا با خود خواهد برد به شهر

 

همه می دانند

همه می دانند

که من و تو از آن روزنه ی سرد عبوس

باغ را دیدیم

و از آن شاخه ی بازیگر دور از دست

سیب را چیدیم

همه می ترسند

 

همه می ترسند ،اما من و تو

به چراغ و آب و آیینه پیوستیم

و نترسیدیم

سخن از پیوند سست دونام

و همآغوشی در اوراق کهنه ی یک دفتر نیست

سخن از گیسوی خوشبخت من است

با شقایق های سوخته ی بوسه ی تو

و صمیمیت تن هامان ، در طراری

و درخشیدن عریانیمان

مثل فلس ماهی ها در آب

سخن اززندگی نقره ای آوازیست

که سحر گاهان فواره ی کوچک می خواند

 

ما در آن جنگل سبز سیال

شبی از خرگوشان وحشی

و در آن دریای مضطرب خونسرد

از صدف های پر از مروارید

و در آن کوه غریب فاتح

از عقابان جوان پرسیدیم

که چه باید کرد؟

 

همه می دانند

همه می دانند

ما به خواب سرد و ساکت سیمرغان ، ره یافته ایم

ما حقیقت را د ر باغچه پیدا کردیم

در نگاه شرم آگین گلی گمنام

و بقا را در یک لحظه ی نا محدود

که دو خورشید به هم خیره شدند

 

سخن از پچ پچ ترسانی در ظلمت نیست

سخن از روزست و پنجره های باز

و هوای تازه

و اجاقی که در آن اشیای بیهوده می سوزند

و زمینی که ز کشتی دیگر بارور است

و تولّد و تکامل و غرور

سخن از دستان عاشق ماست

که پلی از پیغام عطر و نور و نسیم  

بر فراز شب ها ساخته اند

به چمنزار بیا

به چمنزار بزرگ

و صدایم کن ، از پشت نفس های گل ابریشم

همچنان آهو که جفتش را

 

پرده ها از بغضی پنهانی سرشارند

و کبوتر های معصوم

از بلند های برج سپید خود

به زمین می نگرند

                                                                      فروغ فرخزاد

+ نوشته شده در شنبه 1388/05/31ساعت توسط سحر |